
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .
براي عشق خودت باش ولي خوب باش
منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ،
در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري ،
در همان دامنه ي دور دريا بمان !
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي ؟!

چراوقتیکه آدم تنها میشه
غم وغصه اش قدیک دنیا میشه
میره یک گوشه ای پنهون میشینه
اونجارومثل یک زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تابخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی تنهامیشم اشک توچشام پرمیزنه
غم میادیواش یواش خونهءدل درمیزنه
یاداون شبها میوفتم زیرمهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه مینشستیم من ویار
می گن این دنیادیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدمازشته دیگه زیبا نمیشه
اون بالا بالاداره زاغ ابرارو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه

من همون جزيره بودم ٫ خاکی و صميمی و گرم
واسه عشق بازی موجها ٫ قامت يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم ٫ پيش چشم خيس موجها
يه نگين سبز خالص ٫ توی انگشتر دريا
تا که يک روز تو رسيدی ٫ روی قلبم پا گذاشتی
قصه های عاشقی رو ٫ رو وجودم جا گذاشتی
زير رگبار نگاهت ٫ دلم انگار زير رو رو شد
برای خواستن عشقت ٫ همه جونم آرزو شد
تو نفس کشيدی انگار ٫ نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن ٫ حس عاشقی همينه
اومدی تو سرنوشتم ٫ بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قايقی اومد ٫ از من و دلم گذشتی
رفتی با قايق عشقت ٫ سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستيم ٫ چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاک وجودم ٫ نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن ٫ ميگذره اما به سختی
دل و تنها و غريبم ٫ داره اين گوشه ميميره
اما حتی وقت مردن ٫ باز سراغتو ميگيره
ميرسه روزی که ديگه ٫ قعر دريا ميشه خونم
اما تو دريا عشقت ٫ باز يه گوشه ای ميمونم ...
تنهايی اونقدر سخت و طاقت فرساست که از ادم توان زندگی رو ميگيره ...
اين روز ها هم ادم های تنها زياد شدن ....ادمايی که دم از تنهايی ميزنن در
حالی که خودشونم نميدونن تنهايی يعنی چی ... نه ... مشکل جای
ديگست ... چرا اينقدر جوونايی امثال من زياد شدن ... چرا اينقدر ميسوزن و
ميسازن ... دنيا کثيفه ... دنياااااااااااا ... روزگار بی رحمه روزگاااااااااااااار ... و
من و تو بايد بازيچه ی دست تقدير بشيم و اينجوری اتيش بگيريم ...
نميدونم اگه تو رو نداشتم چی کار ميکردم ... تويی که شب تو اغوش پر
مهرت با نوازشهای گرمت به خواب ميرم ... تويی که شدی تنها دليل زنده
بودنم ... تويی که خيلی وقتها از دستت نالونم ولی با دنيا پول و ثروت و
هرچی ديگه که فکرشو بکنی عوضت نميکنم ... تويی که برای من تکيه گاه
تنهايی هامی... تويی که نبودنت رويای بودنت و واسم مياره ... تويی که تا
مرز جونم دوست دارم ...تنهام نزاااااااااااااااااار...

اي خدا HARDدلم FORMAT مكن FILD من را خالي بركت مكن
OPTION غم را خدايا ON مكن FILE اشكم ر اخدايا RUN مكن
DELTREE كن شاخه هاي غصه را سردي و افسردگي را هرسه را
JUMPER شادي بيا تا SET كنيم سيستم اندوه را REST كنيم
نام تو PASSWORD درهاي بهشت آدرس E-MAIL سايت سرنوشت
اي خدا روز ازل CAD داشتي mouseبود اما مگر PADداشتي؟
كه چنين طرح 3D مي زدي طرح خود بر روي CD مي زدي
تا نيفتد BUG در انديشه مان تا كه ويروسي نگردد ريشه مان
اي خدا از بهر ما ايمن فرست بهر دل هاي پر آتش FAN فرست
اي خدا حرف دلم با كي زنم؟ HELP مي خواهم كه F1 مي زنم

کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم .
و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .
آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگي کرد ؟
دنيايي که در آن آدم ها روزي چندين بار عاشق مي شوند .
دنيايي که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشي ها ميتوان يافت .
دنيايي که در آن محبت و صداقت مرده و جاي آنها را بي وفايي و دروغ گرفته .
دنيايي که در آن دروغ عادت ? بي وفايي قانون ? و دل شکستن سنت است .
دنيايي که در آن عشق را بايد به بها خريد !
دنيا رو نگه دارين ميخوام پياده شم .
.![]()

گاهي آرزو مي کنم...
کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را
بخورم!!!
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي
ديدن يک لحظه
فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!
کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"
کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز
با خود نگويم
" من که مي دونم چقدر دوستش داره..."
کاش...کاش...کاش...

دل هوای نوشتن کرده بود........باد و بارانی بود اندرون دلم.......و صدای چند کلاغ و
جیرجیرک ....... کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن.......!!!!!
خب........ برای که بنویسم حالا.......؟؟؟ تازه برای کسی هم بنویسم چه کسی ببرد
برایش......؟؟؟؟؟؟؟

نیمه شب است و هجومی از دلتنگی .....و اشکهائی که خود نیز حیرانند......دلم برایت تنگ
است......!!!!1
هر شب در قربانگاه چشمانم هزاران قطره ی اشک به جرم با تو بودن.......راهی کویر داغ
گونه هایم میشوند......خواب به چشمانم نمی آید.......
هوا بارانی نیست اما نمیدانم چرا گونه هایم خیس است........ دلم تنگ است........
دلم تنگ است
سلام به همه ی دوستای خوبم
همه ی اونائی که با قلب مهربونشون به این کلبه ی محقر سر میزنن
و منو فراموش نمی کنن .
و .........

حسرت دبدار تو در خاطرم
جا مانده است
آن نگاه گاه گاهت
وه!!! چه زیبا
مانده است
روزهای انتظارم را
تو پایانی بیا
باز هم احساس من تنهای تنها
مانده است
ای دو دست آشنا بر
شانه های خسته ام
نغمه ی لالا ئی ات در اوج معنا
مانده است
می روی از خاطرات سبز من
اما کجا؟؟؟!!!!!!
طعم طبع
واژه ات در بغض من
جا مانده است
منتظر می مانم اینجا
تا بیائی خوب من
گر چه , از عمرم
" همین امروز و فردا مانده است"
و روزي مرگ مي آيد سراغم
ويا شايد شبي در عمق تنهايي و خلوت.
نميدانم چه روزي يا چه فصلي
اگر تصميم با من بود ؛پاييز.....برايم بهترين فصل سفر بود
چرا پاييز؟چون فصل خزان است
ويك فصل غم از من دور مي گشت.
نشاني هاي من را خوب مي داند. . . .سوالي هم نمي پرسد.
ميان خواب و بيداري صدايم مي كند آري
كه هنگام سفر آمد
وبا آغوش بازم مي پذيرم
تمام مرگ را يكباره در خويش
و خواهم گفت با او
كه جاري شو به ذرات وجودم
فقط دل را به حال خويش بگذار
كه او در سالياني دور مرده است.
و من پرواز خواهم كرد
عبوري شيشه اي دالاني از نور
و مي دانم كه در آنسوي دالان
دگر از رنج تنهايي اثر نيست
دگر از بي وفايي ها خبر نيست
واز نامهرباني ها نشان نيست.
كسي آنجا فقط غرق خودش نيست
كسي در حسرت عشق كسي نيست
نمي بيني نشاني از جدايي
در آنجا هيچ چشمي هم به در نيست.
براي تن كمي دلتنگ خواهم شد
و خواهم ديد از بالا تن خويش
ميان بستري تنها و خاموش
تو گويي مثل كودك غرق خواب است
و گويي بي خبر از مردن خويش
هنوزم زندگي را خواب ميديد!
دلم آن موقع خواهد خواست يكدم
كه يكسر بر مزار خويش آيم
و خواهم ديد آنجا مردماني
تمام آشنايان زميني
يكي شايد بگريد از برايم
يكي شايد گلي آورده باشد كه زيبايش كند اين گور سنگي
يكي شايد بخواند سوره حمد
يكي شايد به فكر خويش افتد.
و مي دانم كه او هم خواهد آمد
و در بهت وسكوتي سرد و غمگين
به خاطر خواهد آورد
تمام شعرهاي كهنه من
كه روزي از برايش مي سرودم
به خاطر خواهد آورد
تمام خاطرات تلخ و شيرين
و شايد آه غمناكي برآرد
ولي افسوس. . . ديگر فرصتي نيست



تقدیررا سرشته ام با اولین نگاه تو ازعاشقی نوشته ام با اولین نگاه تو
تفسیرمی کنم تورا بین تمام یاس ها اززندگی گذشته ام با اولین نگاه تو
تعبیرمی کنی مرا با حرفهای ناب خود درسادگی فرشته ام با اولین نگاه تو
افسون چشم های تودیوانه می کند مرا افسانه ها نوشته ام با اولین نگاه تو
پروانه ازجمال شمع دراستقامت اول است پروانه را بکشتم با با اولین نگاه تو
من لحظه ای برای تو هرگزنمی دهم به کس بیگانه را بهشته ام با اولین نگاه تو
لغزید پای رفتنم درکوچه های بی کسی گوشم به در،نشسته ام، با اولین نگاه تو
بانو، تورا گم کرده ام درپشت قاب پنجره تنها تورا سرگشته ام با اولین نگاه تو


در زیر این سپهر نیلی بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق راتکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چار سوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صد بار مردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اگر پیکار با نا بخردان را شمشیر باید می گرفتم
بر من خرده مگیر من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را میتوان کشت
در راه باریکی که زان میگذشتم
تاریکی بی دانشی فریاد میکرد
ایمان به عشق شب چراغ راه من بود
شمشیر در دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان
قول یار با وفا بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا از این می تواند بیشتر سوخت
شبهای بی پایان نخفتم
پیغام لیلی را به مجنون باز گفتم
در کارزار دشمنی ها
شاید که طوفانی دگر بایست می بود
تا بر کند بنیان این اهریمنی ها
نوحی دگر می باید وطوفان دیگر
دنیا دیگر باید ساخت
و ز نو در آن انسان دیگر
اما هنوز این پسرتنها
با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برارد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز عشق را هنوز امید دارد



گفتی که به احترام دل،باران باش باران شدم و به روی گل باریدم![]()
گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو،دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل،پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم![]()
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی


